همراه شو عزیز...
راستی را چه جدایی ست میان من و تو
کاندر آن جا که خطرهاست به جان من و تو
| لينک |
درباره ی انسان:
بزرگی ها، زبونی ها،
و تنهائی های او ...
آورده اند که: دو دوست، مدت ها با هم بودند. روزی، نزدیک شیخی رسیدند.
شیخ گفت:
- چند سال است که شما هر دو هم صحبتید؟
گفتند:
- چندین سال!
گفت:
- هیچ میان شما درین مدت، منازعتی بود؟
گفتند:
- نی، الا موافقت!
گفت:
- بدانید که شما به نفاق زیستید! لابد حرکتی، دیده باشید که در دل رنجی، و انکاری آمده باشد به ناچار!؟
گفتند:
- بلی!
گفت:
- آن انکار را، به زبان نیاوردید از خوف؟!
گفتند که:
- آری!
«خط سوم»
| لينک |
همین نه من!
هرگز نخواسته ام شعری گفته باشم
یا بسا که نمی توانسته ام چنین،
هرگز نپنداشته ام که شعری بوده ام
بایسته برای سرودن
یا شایسته ی دمی که غنودنی مگر،
تنها خودم بوده ام
هم در ساحت سرزمینی
که تابش و بارش همیشه اش
کلام و کبوتر است
هوای تازه و ترانه ی تر است،
یا شبنمی که بر شولای گلبرگ واژه ئی
چندان که آنجاش دیگر هیچ نباید گفت.
آنجا که مهر نشسته بر دل از دل نمی توان شست.
هرگز نخواسته ام آهی باشم
بر کناره ی کوی تو ای عشق، حتا بی تاملی،
هرگز نخواسته ام خوبی خوابی باشم
در شبسرای آرامش نیگوان، بی تفکری حتا،
و نیز سراینده ی نغمه ئی که در نظر آید...
می خواهم خودم باشم
شبنم اشکی از گرما گرم عاطفه ای مگر:
- ژرف. روان و غریب تر که بباید!
یا سوز سرود سازی در دلی
که نهانخانه ی آتشکده ئی مگر:
- ژرف، روان و غریب تر که بشاید!
می خواستم خودم باشم
همین نه من
او که سایه اش فرا روی رویا و گریه دیده اید.
راز غریبی است!
کی با سایه ایم
هماروی در آیینه ... به نما خواهم شد؟
- شاید نه در این جهان.
زنده یاد پرویز مشکاتیان
| لينک |
بی دست و پایی هزار پایی بکُشت و صاحب دلی بر او نظر کرد و گفت سبحان الله، با هزار پایی که داشت از بی دست و پایی گریختن نتوانست.!
| لينک |
شعر شبانه استاد شاملو را تقدیم می کنم به تو عزیز دلم ملیحه جان
میان خورشیدهای همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند.
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ای کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است.
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیر مایه ی مهر است!
وینک مهر تو :
نبرد افزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم.
دوستت می دارم.
| لينک |
شاید برای شما هم این سؤال پیش آمده باشد که چهگونه بعد از1400سال از ظهور اسلام و گذشت سه دهه از انقلاب و بنیانِ حاکمیت جمهوری اسلامی در ایران، نشانی از سازهای ایرانی در رسانهی به اصطلاح ملی! ( سیما ) وجود ندارد؟
ادامه مطلب در:
http://www.asar.name/1982/07/blog-post_5732.html
| لينک |
« خوشا با خود نشستن،
نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی.»
برتولت برشت می گوید:« اگر در پشت پنجره ای ایستاده باشی و ببینی که یکی، دیگری را می کشد و همان طور به نظاره ادامه دهی، شریک جرم هستی. » این است معنای انسانیت و در نهایت دوستی.
« حرف هایم
را کُشتم به سان انسانی که جانش را »
« بگو به باران ببارد امشب بشوید از رخ غبار این کوچه باغ ها را
که در زلالش سحر بجوید ز بی کران ها حضور ما را »
| لينک |
طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر،
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
استاد محمد رضا شفیعی کدکنی
«سرشک»
| لينک |
